این شعر را در سال 1382 برای زلزله زدگان بم سروده ام :
آخر این قصه نقطه نداشت
ویرگول ابتدای شعری بود
که مو نمی زد با خدا
رکعت دوم بلندتر از حاشا نبود
خدا پشت فرمان خوابش برده بود
که بم تر از این صدا
لرزید در های و هوی زنان
که آوار می شوند در بلندترین یلدای جهان
از بام تا بم این خیابان را
خرما به خرما گشته ام
این دیوارها به درد پریدن هم نمی خورند
بلندترین شان هم
کوتاه آمده از گنبد کبود
که یکی بود و دیگر کسی نبود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر