۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

علیا ماجده المهدی

پاییز که سرازیر می شود از قلهک
باد شانه می زند و
برگ هام می ریزند
روی دو انارکوچک قرمز از بال زدن کبوتران جلد این خانه
که  سر میان شاخه ها . . .
ساق هام
پیچک می شوند روی پوست تنت
می خزم در خیابانی که پشت پنجره ی بارانی اش
ترانه ی جمعه . . .
برهنه در شالیزار
روبروم تا مترسکی با ته ریش
و پاکت نامه ای در دست
به نشانی بهشت . . .
زیر پایم جهنم است !
حوا تر از آنم که آدمی را به بوسیدن سیبی حتی . . .
3/9/1390

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

شاهنامه

از تو دوباره می بارم بر شعری که روی پیراهنم جا گذاشته ای
عریان کدام خیابان
پاییز را تا جوجه ی آخر شمرده ام
چهارشنبه سلانه سلانه پیاده شد از تقویم
و راه افتاد روی پوست من
برف باریدن گرفت . . .  صبح
و زال شده بودم . . .  شب
بی سیمرغی حتی !
که هر چه خاکسترم را آتش . . .
نه تو آمدی
نه باد . . .  برای بادبادکی
که میدان آزادی را دور می زند . . . تنها !
با کفش های سیاه
می دوم
روی کاشی قرمز دیوارهای اوین
تا سپیده بزند
و من از شاهنامه . . .  بگریزم !

12/08/1390
مهرشهر کرج