۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه

این شعر را در سال 1382 برای زلزله زدگان بم سروده ام :


آخر این قصه نقطه نداشت
ویرگول ابتدای شعری بود
که مو نمی زد با خدا
رکعت دوم بلندتر از حاشا نبود
خدا پشت فرمان خوابش برده بود
که بم تر از این صدا
لرزید در های و هوی زنان
که آوار می شوند در بلندترین یلدای جهان
از بام تا بم این خیابان را
خرما به خرما گشته ام
این دیوارها به درد پریدن هم نمی خورند
بلندترین شان هم
کوتاه آمده از گنبد کبود
که یکی بود و دیگر کسی نبود

۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه

دارخیش

لب به سیگار داده و لم به صندلی
مادرم را خوابانده هفت بار . . . می گوید
ضرب گرفته با انگشت هاش . . . روی میز
تق تق . . .  تتتق تق
تقی خورده به "طوقی " " شکوفه نو "  . . .  " ابراهیم " شد
وحی اش که بارید بر طنم (!)
وزنم پایین آمد از استخوان لگن
مفاعیل شدم
زیر سیگاری برنزه ای در ایستگاه بین دندان قروچه هاش
ترکه ی فراش مدرسه را خواب می دیدم
زبانم سرخ . . .  سرم اسماعیل
دور می شدند رویاهام
چهارنعل می دویدم در کودکی هایم
" شمیران " بزرگ بود
من . . .  یله با یال های سیاهم در باد
" چالدران "  اش بود طنم ( ! )
می تاخت .
اسب درشکه ای شدم دور میدان دربند
پیتیکپ پیتیکپ پیتیکپ پیتیکپ
پیتیکپ پیتیکپ پیتیکپ پیتیکپ
مهمیز می زد . . .  می دویدم در بندم !
روبرویم تپه ای که گمان می برد دماوند است
پشت من می گذاشت زین
وارونه می زد . . .  نعل
مادیانی در اتاق دیگر شیهه می کشید
سم می کوبیدم به دیوار
سیگارش را می تکاند روی یالم که لـَـخت . . .
می شمرد جای خالی دندان ها را
ده . . .  بیست . . .  سی . . . و دو سال
من بـُراق شده در چشمهاش
بفهمد کاش
پشت به زین قصه که شوم
من خواهد شد
و مادرش را ورق خواهم زد . . .  هفت بار
در اصطبل باغ ملی
10/9/1390    تهران

۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

علیا ماجده المهدی

پاییز که سرازیر می شود از قلهک
باد شانه می زند و
برگ هام می ریزند
روی دو انارکوچک قرمز از بال زدن کبوتران جلد این خانه
که  سر میان شاخه ها . . .
ساق هام
پیچک می شوند روی پوست تنت
می خزم در خیابانی که پشت پنجره ی بارانی اش
ترانه ی جمعه . . .
برهنه در شالیزار
روبروم تا مترسکی با ته ریش
و پاکت نامه ای در دست
به نشانی بهشت . . .
زیر پایم جهنم است !
حوا تر از آنم که آدمی را به بوسیدن سیبی حتی . . .
3/9/1390

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

شاهنامه

از تو دوباره می بارم بر شعری که روی پیراهنم جا گذاشته ای
عریان کدام خیابان
پاییز را تا جوجه ی آخر شمرده ام
چهارشنبه سلانه سلانه پیاده شد از تقویم
و راه افتاد روی پوست من
برف باریدن گرفت . . .  صبح
و زال شده بودم . . .  شب
بی سیمرغی حتی !
که هر چه خاکسترم را آتش . . .
نه تو آمدی
نه باد . . .  برای بادبادکی
که میدان آزادی را دور می زند . . . تنها !
با کفش های سیاه
می دوم
روی کاشی قرمز دیوارهای اوین
تا سپیده بزند
و من از شاهنامه . . .  بگریزم !

12/08/1390
مهرشهر کرج 

۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه

پله های جمعه کوتاه بود
انگشتان من از دیواره ی غارها سیاه تر
اثر انگشت من گوزنی بود با شاخ شکسته اش
یله در شاخه های بی برگ پاییز
خیابانی بودم
بی نقاشی
در من ترانه های زیادی به باد . . .  در تاریکی
و مردمی که پشت سرم حرف می شوند
همیشه جمعه پنج سیگار بود
من بدون پارو گریه می کردم
از آسمان سرباز می بارید . . .  زرد
و روی ریل جایی برای خوابیدن نبود . . .  با زن
یک ملحفه ی قرمز تمیز برای سنگر آخر
و یک استکان سیگار
به سلامتی شبی که آیه از آسمان نمی بارید
برگشتم به سپیدارهای کودکی
پاهایم از پنجره آویزان
می رقصید باد
با پای رهای من
که اتل متل
 پایم را برچیدند
و به نشانی موزه جنگ در حوالی بوستان آب و آتش  پست . . .

مهرماه یکهزار و سیصد و نود

۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

مرا اشتباه بگیر

سر می خورم از روی دفترت
که تاب نیاوردی مرا
که نشسته بودم آن گوشه
روی صفحه بیست و هشت
لابلای خطوط موازی
ندیدی ام که نفس حبس کرده ام
که هوای تو را که کرده ام
از دهانم نریزد بیرون
قصه هم به هرکجا که می خواهد برسد
ما دو صفحه پیش
راهمان از هم . . .
جدا افتاده بودیم
هرکداممان به خیابانی
و من که هی سُـر می خوردم از . . .
چشمهای تو افتادم
حالا نشسته ام
تا یکی مرا با دیگری اشتباه بگیرد

۱۳۹۰ مهر ۲۳, شنبه

خداحافظ

به چپ چپ چشمهای تو
می پیچم
به سمتی که نظر به . . .
راست می گویم
تمام قدم را کشیده ام روی دوپا
که برسم
بلکه به قدت که بالا رفته ای از همه
و مرا زیر پایت نگاه کن
افتاده ام از چشمهای . . . تو  انگار مرا فراموش کرده ای
که لبت به لبم سیگار و هی چای و جرعه ای . . .
اصلا کجای این شب گشت بزنم
که من پاس اول از یاد تو رفته ام
و کاش می آمدی و هرچه ایست
می کشیدم سیگار هم
که تو نروی سراغ برجکی که آن جا
نیستم غیر از تو در فکر دیگری
که نیامدی حتا
به خواب هم
ندیده ام تو را
که امشب
اگر نیایی به چشمهای من
شاید رفته باشم روی مین !

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

به نسرین ستوده

 این معادله سه مجهول داشت
یکی ساق سپید تو که از پشت استکان کمرباریک
به سلامتی شبی که تو را در مستی یکی دو پیاله  در هیاهوی جمهوری . . . گم کردم
و سوم . . . من
که عصر پنج شنبه ای ، سیگار به سیگار ، مفروضات مساله ی تو را مرور . . . ء
شق دوم این معادله از یادم رفته است
در خیابان پاسداران روی دیوار با زغال می نویسم تــــُـف
و شماره تلفنم را الصاق می کنم به تمام باجه های زرد که هرگز نمی گویی الو
این خواب یک تابستان دیگر هم مرا عذاب می دهد
تو پشت پنجره ای
من در خیابان های هار زوزه می کشم
پیاده می کشم خودم را در بوم تو
سیگاری می گیرانم به انتظار که شاید شبی از پیله کوچک آبی ات بیرون بیایی
شیشه ای ودکا . . . شعر تازه ای از بر . . . و بلیط سینمایی که دوستش می داری در دست
مجهول دوم این معادله چرا تو را از لب های من می ترساند ؟
نکند صندلی شانه خالی کرده باشد از تو ؟
روی سنگ های درکه می نویسم او = ایکس
و مجذور چشمان تو یعنی گریه های من در سالی که گذشت
هندسه درس شیرینی ست
انشا هم
جبر را اما . . . به پاس بوسه های تو دوست نمی دارم

رها چون گیسوی تو در باد

دکمه های پیراهنت یکی در میان . . . ء
باز . . . بسته
و باز می شود چشمانم به مدیترانه ی گرم تو
دمشق روی دو پونز قهوه ای کوچکت نشسته است
باد که می آید
تلاطم پیراهن سپیدت به آشوب می کشاند خیابان هایش را
در بعداز ظهری دم کرده
دکمه هایی را شمرده ام که عریانی ظهر تابستانت را می پوشاند از قاهره ی چشمهام
بیروت می شوی وقتی از خواب پریده ای به صدای کلاغ هایی که
قار قار . . .  و خبر . . .  دار می زنند در کهریزک
در روزنامه می خوانم
دیوارهای باب العزیزیه از سایه سگ ها می ترستذ هنوز
ابرهای بوسعید به سرزمین من می رسد فردا
آخرین دکمه ی پیراهنت . . .  در تهران باز خواهد شد

۱۳۹۰ مهر ۱۶, شنبه

اسرافيل که سوت می کشد
من تازه می خوابم
جهان ساکت است
و ديگر سربازی برای جنگيدن نيست