۱۳۹۲ فروردین ۳۰, جمعه

بی دلیل استکان چای افتاد
بوی سیر داغ پیچید توی اتاق زیرشیروانی
من سیب زمینی سرخ کرده ای شدم
که جنگ را در ماهی تاوه ی داغ مادرم از نو . . .
امن یجیب . . . امن یجیب
گروهیان های شش ساله ی مرد همسایه
به خشتک پاره ام خندیدند
من در وان تانک بالا می آوردم با خون

۱۳۹۲ فروردین ۲۴, شنبه


نقد شعر هجرانی
اثر شاملو ص 811 کلیات

شهرام شهیدی
تلخ
چون  قرابه ی زهری
خورشیذ از خراش خونین گلوش می گذرد 

سپیدار
دلقک دیلاقی است
                      بی مایه
با شلوار ابلق و شولای سبزش
که سپیدی ی ِ خسته خانه را
مضمونی دریده کوک می کند



مرمر خشک آب دان ِ بی ثمر
آیینه ی عریانی شیرین نمی شود
و تیشه ی کوه کن
                   بی امان ترک اکنون
پایان جهان را
در نبضی بی رویا تبیره می کوبد



کــُند
     هم چون دشنه ئی زنگار بسته
فرصت
     از بریدگی های خون بار ِ عصب می گذرد

احمد شاملو
13تیر1357
لندن



شعر با توصیف طبیعت آغاز می شود . با شرح صحنه ی غروب خورشید و تشبیه لحظه ی فلق به خراش خونین گلو و بسط درد به بطن این خراش با اشاره به "چون قرابه ی زهری "
روایت شعر بر شالوده ی توصیف طبیعت استوار شده . راوی ، دانای کل ِ عصبانی و خشمگینی است که نومیدانه به تماشای جهان پیرامون نشسته استدانای کلی که با استفاده از واژگانی چون تلخ ، زهر ، خراش خونین ، دلقک دیلاق ، بی مایه ، دریده ، خشک ، تیشه ، پایان جهان ، بی رویا و بریدگی های خون بار ، جهان سرد و البته حزن آلود و پر دردی را برای مخاطبش به تصویر می کشد  . شروع شعر با واژه ی تلخ همراه می شویم . و اولین پرسش برای مخاطب اثر . چه چیز تلخ است ؟ خورشید از خراش خونین گلو می گذرد توصیف صحنه ی غروب است اما چرا غروب را به تلخی قرابه ی زهری روایت کرده است ؟ نزدیک شدن به پایان یا تاریکی حاصل از غروب کدام شان دلیل تلخ بودن تماشای این صحنه است ؟
راوی سپس به سراغ توصیف درخت سپیدار می رود و آن را به دلقک قدبلند و بی مایه ای تشبیه می کند که سپیدی خسته خانه را مضمونی دریده  کوک می کند . که این دریده البته مراعات نظیر بسیار زیبایی است که شاعر با توجه به رفتار دریدگی زیرکانه به دلقک بالا پیوست کرده است . در واقع گویا وصله ی ناجور و ساز ناکوکی است دلقک . واژه ی سپیدی به نوعی  ظرفیت اتصال دو بند اول و دوم را ایجاد می کند . سپیدی در تضاد است با صحنه ی غروب در بند اول شعر و اتفاقا در این جا هم گویی سپیدی هدف هتک قرار گرفته است . در بند بعدی راوی به سراغ روایتی کهن می رود . داستان شیرین و فرهاد . فرهاد کوه کن با تیشه اش به جان پیکره ی کوه می افتد تا پیکر شیرین را بر صخره ها بتراشد . راوی اما می گوید این بار تلاش فرهاد بی ثمر است و این پیکرتراشی بیهوده منجر به آیینه عریانی شیرین نمی شود و صدای تیشه ی فرهاد در واقع صدای طبل است که پایان جهان را نوید می دهد .گویی همانند جنگ های کهن نبرد با صدای طبل آغاز می شود . نبردی که به پایان جهان خواهد انجامید یا به همان غروب ابتدای شعر . اما آن چه قابل توجه می نماید این است که تاکنون از ابتدای شعر ما همیشه با لحظه ی شروع پایان روبرو بوده ایم نه خود پایان . غروب آغاز شب است اما شب هنوز نیامده و طبل پایان جهان نواخته شده اما جهان هنوز به پایان راه نرسیده است . این همان فرصت است . هنوز تا شب و نقطه پایان فرصتی باقی است و این فرصت همان رمز شعر در بند پایانی است . با آن که جهان رو به پایان است و روز به شب منتهی خواهد شد اما راوی و انسان با آن که می داند در شب و و پایان جهان چه در انتظارش خواهد بوئ باز هم فرصت را غنیمت نمی داند و فرصت هرچند کند و آهسته عبور می کند و خود چون دشنه ی زنگ گرفته ای می شود و با عبورش بیش تر به رسیدن به پایان کمک می کند . اگر بند پایانی شعر را بگیرید شعر پایان بندی مناسبی نمی توانست داشته باشد و می شد همین طور صحنه های دیگری را مدام توصیف کرد . اما شعر با انتخاب واژه ی فرصت نشان داده از فرصت شاعرانگی اثر به خوبی استفاده کرده و از توصیفات ساده ای ناگاه منظره ای بدیع و البته دهشتناک ساخته است .
گذر زمان یا همان فرصت باقی مانده تا نقطه پایان که خود با عبورش کمک به رسیدن به مقصود می کند و شریک دزد می شود و شریک قافله . پایان امید و شاید بتوان گفت لحظه ی نومیدانه ی به تماشای ظهور شب و تاریکی مطلق نشستن .

1392/1/22
تهران