پله های جمعه کوتاه بود
انگشتان من از دیواره ی غارها سیاه تر
اثر انگشت من گوزنی بود با شاخ شکسته اش
یله در شاخه های بی برگ پاییز
خیابانی بودم
بی نقاشی
در من ترانه های زیادی به باد . . . در تاریکی
و مردمی که پشت سرم حرف می شوند
همیشه جمعه پنج سیگار بود
من بدون پارو گریه می کردم
از آسمان سرباز می بارید . . . زرد
و روی ریل جایی برای خوابیدن نبود . . . با زن
یک ملحفه ی قرمز تمیز برای سنگر آخر
و یک استکان سیگار
به سلامتی شبی که آیه از آسمان نمی بارید
برگشتم به سپیدارهای کودکی
پاهایم از پنجره آویزان
می رقصید باد
با پای رهای من
که اتل متل
پایم را برچیدند
و به نشانی موزه جنگ در حوالی بوستان آب و آتش پست . . .
مهرماه یکهزار و سیصد و نود