۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

شاهنامه

از تو دوباره می بارم بر شعری که روی پیراهنم جا گذاشته ای
عریان کدام خیابان
پاییز را تا جوجه ی آخر شمرده ام
چهارشنبه سلانه سلانه پیاده شد از تقویم
و راه افتاد روی پوست من
برف باریدن گرفت . . .  صبح
و زال شده بودم . . .  شب
بی سیمرغی حتی !
که هر چه خاکسترم را آتش . . .
نه تو آمدی
نه باد . . .  برای بادبادکی
که میدان آزادی را دور می زند . . . تنها !
با کفش های سیاه
می دوم
روی کاشی قرمز دیوارهای اوین
تا سپیده بزند
و من از شاهنامه . . .  بگریزم !

12/08/1390
مهرشهر کرج 

هیچ نظری موجود نیست: