۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

رها چون گیسوی تو در باد

دکمه های پیراهنت یکی در میان . . . ء
باز . . . بسته
و باز می شود چشمانم به مدیترانه ی گرم تو
دمشق روی دو پونز قهوه ای کوچکت نشسته است
باد که می آید
تلاطم پیراهن سپیدت به آشوب می کشاند خیابان هایش را
در بعداز ظهری دم کرده
دکمه هایی را شمرده ام که عریانی ظهر تابستانت را می پوشاند از قاهره ی چشمهام
بیروت می شوی وقتی از خواب پریده ای به صدای کلاغ هایی که
قار قار . . .  و خبر . . .  دار می زنند در کهریزک
در روزنامه می خوانم
دیوارهای باب العزیزیه از سایه سگ ها می ترستذ هنوز
ابرهای بوسعید به سرزمین من می رسد فردا
آخرین دکمه ی پیراهنت . . .  در تهران باز خواهد شد

هیچ نظری موجود نیست: