سر می خورم از روی دفترت
که تاب نیاوردی مرا
که نشسته بودم آن گوشه
روی صفحه بیست و هشت
لابلای خطوط موازی
ندیدی ام که نفس حبس کرده ام
که هوای تو را که کرده ام
از دهانم نریزد بیرون
قصه هم به هرکجا که می خواهد برسد
ما دو صفحه پیش
راهمان از هم . . .
جدا افتاده بودیم
هرکداممان به خیابانی
و من که هی سُـر می خوردم از . . .
چشمهای تو افتادم
حالا نشسته ام
تا یکی مرا با دیگری اشتباه بگیرد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر